تبلیغات
دبیرستان نمونه دولتی مهشید مصلی نژاد ناحیه 6 مشهد - داستان کوتاه (بوفالو و بز خودخواه)
 
نوشته شده توسط : farnaz

بوفالوی نر قوی موفق شد تا از حمله شیر بگریزد او به سوی غاری می دوید که

اغلب به عنوان پناهگاه از آن استفاده می نمود هوا تاریک شده بود بلاخره به غار

رسید در حالی که شیر بدنبال او به هر سو سرک می کشید .

هوا ابری شده بود و باد به شدت می وزید ، طوفانی هولناک در راه بود بوفالو وارد

غار شد تا بدینسان از تیر رس نگاه شیر در امان بماند . در این هنگام بزی را دید

که به سوی او حمله می کند بوفالو به بز گفت آرام باش دوست من در نزدیکی

غار شیر بزرگی حضور دارد تو با این کارها او را متوجه حضور هر دویمان می

سازی شیر گرسنه است کمی صبور باش .

اما بز خود خواه همچنان شاخ می زد بوفالو برای در امان ماندن به انتهای غار

تاریک رفت و بز هر بار چند قدمی از او دور میشد و دورخیز می نمود و دوباره

شاخ های تیزش را در تن بوفالو وارد می ساخت .

آخرین بار که بز از بوفالو دور شد تا دوباره به طرف او حمله کند شیر گرسنه او را

در دهانه غار دید و به چشم بر هم زدنی خفه اش نمود و شکمش را با دندانهای

تیزش پاره نمود .

این داستان ما را به یاد این جمله حکیم ارد بزرگ می اندازد که : « امنیت دیگران

بخشی از امنیت و رفاه ماست » .

و بز نادان بخاطر رفاه خود ، امنیت بوفالو را در نظر نگرفته بود و اینگونه جان

خویش را از دست داد .




تاریخ انتشار : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | نظرات ()