تبلیغات
دبیرستان نمونه دولتی مهشید مصلی نژاد ناحیه 6 مشهد - حکایتی از عبید زاکانی
 
نوشته شده توسط : farnaz

خواب دیدم قیامت شده است

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده

بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاكانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حكایت است كه بر ما اعتماد كرده

نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت: «می‌دانند كه به خود چنان مشغول شویم كه ندانیم در چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما كسی كه بداند و عزم بالا رفتن كند...»

نپرسیده گفت: گر كسی از ما، فیلش یاد هندوستان كند

خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش كشیم و به تهِ چاله باز گردانیم




تاریخ انتشار : چهارشنبه 24 اسفند 1390 | نظرات ()